مدت کوتاهی پس از حملهء تروریستی به بزرگترین برج های تجارت آمریکا و نابودی رُعب آور و حیرت انگیز یکی از مهمترین منطقه های شهر نیویورک در یازدهم سپتامبر دو هزار و یک، و کشتار نزدیک به سه هزار نفر آمریکایی ظرف کمتر از دو ساعت، در بسیاری از رسانه ها و نیز افواه آمریکا این سوآل مطرح شد، شاید برای نخستین بار به صورتی چنین جدی، که «چرا آنها از ما چنین نفرتی دارند؟»
«ما » و «آنها»
منظور از «آنها» فقط تروریست ها، محمد عطا و هفده تن همقطارش، نبود. منظور بخشی از مسلمانانی بود که پیش از این، از سال ها پیش، نارضایتی خود را از نقش آمریکا در جهان و به ویژه سیاست دولت آن در خاورمیانه ابراز کرده بودند و در مواردی حتا دولت ها و سازمان های سیاسیِ خود را در نبردی نابرابر با این ابرقدرت ناگزیر می دیدند.
گروهی از اندیشمندان آمریکایی نظر دادند که این تنفر تنها به سیاست خارجی آمریکا و «مسألهء فلسطین» مربوط نمی شود و ریشه های آن را باید در ارزش های فرهنگی و تمدنیِ مسلمانان پیدا کرد. بعضی از این بحث ها تازگی نداشت. دست کم از زمان انقلاب ایران و برآمدن جمهوری اسلامی در کشور ما، بحث تضادهای ریشه ای و تمدنیِ کشورهای مسلمان با غرب مورد بحث قرار گرفته بود. پیش تر از آن هم، در سال هایی که کشورهای توسعه نیافته با سرعت در جادهء توسعهء اقتصادی و تجدّد فرهنگی به راه افتاده بودند، بحث «غرب زدگی» و خطر بی ریشه شدن و از دست رفتن هویت فرهنگی پرسش اصلی روشنفکریِ جهان سومی بود که بومی گرایی و اسلام سیاسی و «ضدِ امپریالیسم» از فراورده های آن محسوب می شد.
چیزی که تازگی داشت و دارد انحصار سرمایهء جهانی و تکنولوژی انفورماتیکِ آمریکایی ـ اروپایی ـ ژاپنی است که می خواهد جهان را به شکل و شمایل آمریکا درآورد. این شکل و شمایل همیشه مورد غضب نیست. در برابر کسانی که نمی پذیرند، عده ای هم هستند که آنرا از ته قلب می خواهند و می پذیرند. اما اکثریت، شاید آنهایی هستند که با یک دست می پذیرند و با دست دیگر پس می زنند. هم نفرت هم عشق! هم بیزاری هم رشک!
آیا همهء ما آمریکایی خواهیم شد؟
آیا همهء دنیا به سمت آمریکایی شدن سیر می کند؟ این مسلمن واهمهء بسیاری از دولت مداران و شهروندان دنیای غیر غربی است. و همزمان، همین «آمریکایی شدن» خواسته و تمنای آشکار یا پنهان بسیاری دیگر از همان دنیای غیرغربی نیز هست.
از یک سو فرهنگ محافظه کار و بسته و نهادها و رفتار اقتدار گرا، مردسالار و دین مدار و زن ستیز در برابر هجوم فرهنگ آمریکایی می ایستد و می خواهد درها و راههای ورود آنرا مسدود کرده، اشاعه دهندگان آنها را مجازات کند؛ و از سوی دیگرهمین واکنش باعث می شود که مخالفان آنها با جسارت بیشتری به پیشواز آمریکا بشنابند.
فرهنگ محافظه کار تنها از ایدئولوژی دینی برنمی خیزد، بلکه در نوع خاصی از مارکسیسم عامیانه، مثلن بومی گرایی مائویسم در «انقلاب فرهنگی» و انواع دیگر سوسیالیسم های دهقانی و «جهان سومی» هم دیده شده و می شود. جدا از این ها که همه تکلیف خود را در برابر آمریکا روشن می دانند، این تنش و تضاد ــ کشش و طرد ــ را می شود هم در رفتار و کردار و هم در درون و روان همهء ما غیرـ غربی ها مشاهده کرد. این کشاکش همان است که گاه تا حد دوپاره شدن هم در بعضی انسانها نمود پیدا می کند. این حالت شیزوفرنیک ماست در برابر آمریکا!
فولکلور ضد آمریکایی
در بی تابیِ این حالت، ما خواهان مرهمی هستیم: یا پذیرش بی قید و شرط «رویای آمریکایی» که در فیلم ها و سریال های تلویزیونی دیده ایم، یا برعکس پذیرش مجموعه عقایدی که می توان آنها را «فولکلور ضد آمریکایی» نامید. فولکلور ضد آمریکایی چیست؟ اینکه آمریکا در «واشنگتن» و «وال ستریت» خلاصه می شود. فرهنگ آمریکایی همان «هالیوود» و «بی بند و باری» و «پورنوگرافی» است. نهادهای مالی آن «در دست یهودی ها» می چرخد. همهء سرنخ ها به دست «سیا» و «اف بی آی» است. 
این اغراق ها و ساده بینی ها نه تنها در میان عوام و در میان ایدئولوگ های محافظه کار اسلامی، بلکه در میان منتقدانِ بظاهر «چپ» هم خریدارانی دارد. منتقدانی که می خواهند به هرطریق «ماسک دموکراسی و آزادی خواهی» آمریکایی را برای ما بردارند، نشان دهند که «نظام» در اساس یک نظام تک حزبی است که صاحبان شرکت های مالی آنرا از پشت صحنه کنترل می کنند؛ آزادی بیان و عقیده و نشر و «بی طرفی رسانه های همگانی» فریبی است که همان شرکت ها و دست نشاندگان شان به ترویج آن در میان مردم کم آگاه و «مغز شویی» شده مشغول اند.
این فولکلور ضدآمریکایی پاره ای واقعیت ها را به فورمول های ساده و عوامانه کاهش می دهد و با این کار تصویرهایی مغشوش و نادرست را به جای واقعیت های پیچیده تر می نشاند. فولکلور ضد آمریکایی مثل مرهم است و مثل «تراپی» برای ناتوانی ها و درماندگی های خودی. سرزنش و تقصیر را متوجه آن شیطان خارجی می کند و تسکین مان می دهد.
اصالت فرهنگی در برابر هجوم فرهنگی
بومی گرایان، چه دینی و چه لائیک و «متجدد»، شکایت از این دارند که با تسلط گرایش ها و فراورده های فرهنگیِ آمریکایی مثل فیلم های هالیوود، ویدیو و موسیقی راک و پوشاک و آرایش و رقص و دیسکو و برهنگی ها، فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی آلوده می شود و اخلاق اجتماعی جایش را به هرج و مرج و «بی بند و باری» می دهد. همان که «تهاجم فرهنگی» ، «امپریالیسم فرهنگی» و اخیرن « اباحه گری» نام گرفته است. چرا این «آلودگی ها» در سراسر دنیا چنین جاذبه دارند؟ به ویژه در میان جوانان. خطر واقعی آنها در چیست؟
تردیدی نیست که در چشم یک روحانیِ محافظه کار یا یک برادر جهادی «زندگی آمریکایی» گناه آلود و فاقد ارزش معنوی است. سوآلی که شاید برای ما مهمتر باشد این است که چرا آن عده از تحصیل کردگان، جوانان یا حتا روشنفکرانی که در ابتدا تعصب دینی ندارند و «گناهان» را نادیده می گیرند، در شرایط معینی علیه زندگی و جامعهء آمریکایی می شورند.
سید قطب، شاعر و رمان نویس و روزنامه نگار لاییکِ مصری در چهل و چند سالگی، در سالهای میانی قرن بیستم، به آمریکا سفر می کند و سپس از زندگی آمریکایی بیزار برمی گردد، آنرا زیر عنوان «جاهلیت» محکوم می کند، و در نقش رهبر فکری و ایدئولوگ اخوان المسلمین آغازگر جنبشی می شود که بر مظاهرِ فرهنگی زندگی غربی می شورد. او یک نمونهء منحصر به فرد نیست.
جاهلیت مدرن
«جاهلیت» مُدرن چیست؟ چرا گمان می رود که آمریکا از «ارزش ها» و «معنویت» خالی است؟ سید قطب از آمریکا چه می دانست و چه نمی دانست؟ امروز در خودِ آمریکا صدهاهزار نفر همانند سید قطب فکر می کنند. آنها در آمریکا زندگی می کنند اما گویی به آن تعلق ندارند؛ گویی در تبعیدند، تبعیدی فرهنگی و اخلاقی.
نظام ارزشیِ آنها با ارزش های حاکم بر جامعهء آمریکایی نمی خواند و آنها خود را برکنار و در حاشیه می بینند. بخشی از شش تا هشت میلیون مسلمان آمریکایی کمابیش از این زمره اند. آنها در دنیای «پیش ـ مدرن» زندگی نمی کنند، بلکه مثل سایر شهروندان به کار و تولید مشغولند، از لوازم و تکنولوژی مُدرن بهره می برند، به مدرسه و دانشگاه و مؤسسات تولید و خدمات می روند. در ظاهر با جامعه اند اما خود را در «خانه»ی خویش احساس نمی کنند.
برای اینان، جهان سرد و مادی و کُفرآلود اطراف، میدان یک «دارالحرب» فرهنگی است که جهادی باطنی و درونی را روزانه طلب می کند. اگر زمانی نیرویی هرچند ناچیز بر این غول (آمریکا) بشورد، در سکوت شان می توان تأییدی ناگفته را دید. 
نیازی نیست که حتمن تعصب دینی داشت تا خود را چنین در تبعید فرهنگی احساس کرد. غریبگی فرهنگی می تواند دلایل بسیار داشته باشد. می توان سالها در آمریکا زندگی کرد و از رفاه نسبیِ آن بهره برد و همزمان تَه دل با آن قهر بود.
نسل دوم ایرانی ـ آمریکایی که بیشتر آمریکایی است و به کشورش احساس تعلق می کند با غیظ می پرسد: «پدر، مادر، نارضایتی تان از چیست؟ مگر این کشور شما را به دامن اش نپذیرفته و امکانات اش را در اختیارتان نگذاشته؟ مگر شما را به رفاهی نرسانده که در کشور خودتان از شما دریغ شده بود؟ پس چرا از آن نفرت دارید؟»
و این سوآل همیشگی که هرمهاجری با دیدِ انتقادی نسبت به آمریکا دیر یا زود با آن روبرو می شود: «اگر آمریکا چنین بد است چرا اینجا مانده اید و برنمی گردید؟» چه پاسخی به این پرسش می توان داد که هم قانع کننده باشد و هم صادقانه؟ آیا فقط دلایل اقتصادی و تحصیلی است که مهاجری را در آمریکا نگه می دارد؟ بندها و وابستگی های دیگر چیست که اعتراف به وجودشان برای مهاجر آسان نیست؟
آمریکایی که نمی شناسیم
در چشم بسیاری از مردم دنیا آمریکا مظهر استکبار، خود بزرگ بینی، و ستم است. در چشم گروهی دیگر آمریکا سرزمین پیشتازِ ارزش های آزادگر از همهء قید و بندهای جهان کهنه است که فردگرایی و ابتکارِ فنی و اقتصادی و نوجوییِ فرهنگی را در صدرِ ارزش هایش قرار داده است. جایی در وسط، در ذهن ما عشق و نفرت در هم می آمیزد، تحسین و حسد ما را گاه به این سو و گاه به آنسو می کشاند. از «آمریکایی شدن» هم می ترسیم و هم ذوق زده می شویم و نمی پرسیم این دوگانگی آیا در ماست یا در آن واقعیتی که ما با نام «آمریکا» می شناسیم.
«آمریکایی شدن» عبارت مبهمی است. ما از آن چه می فهمیم؟ «آمریکا» چیست، فرهنگ سیاسی و حقوقی اش، نهادهای دولتی، امنیتی و قضایی اش، فرهنگ های خواص و عوام پسند اش، دین هایش، هنرها، رفتار و آداب مردم اش، ساختارهای قدرت، گروههای بالادست و فرودست آن، رابطه های اکثریت ها و اقلیت هایش و سایر واقعیت های این ابرقدرت و ابر کشور تا چه اندازه برما ایرانی ها به درستی شناخته شده است؟
هدف ما در «نیلگون»، اگر مجالی برای ادامه اش باقی بماند، بررسیِ بعضی از همین پرسش هاست. با این کار امیدواریم از ساده پنداری ها و کلیشه سازی های رایج بکاهیم و شناخت درست تری از جامعه و به ویژه تمدن آمریکایی به شنوندگان رادیو زمانه عرضه کنیم. با چنین شناختی، رویارویی انتقادی با این تمدن از زاویهء سود و زیان برای ما و کشورمان، آسان تر صورت خواهد پذیرفت.
خیلی حالم بده . امروز صبح یک عزیز رو از دست دادم . آره امروز صبح امیر بهترین دوستم رو بر اثر تصادف رانندگی از دست دادم . خدایا کاشکی اینطوری نمی شد . کاشکی امیر الان پیش ما بود . خدایا باور نمی کنم که دیگه امیر رو نمی بینیم . امیر پایاب بهترین دوست دوران کودکی و نوجوانی و جوانی من بود .
عجب رسمیه
رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
می رن آدما
از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه
اما امیر بیشتر از یک خاطره ست . خدایا هنوز هم باور نمی کنم که امیر رو اینقدر راحت از ما گرفتی . هنوز هم باور نمی کنم که دیگه امیر نیست که با همدیگه شوخی کنیم . صحبت کنیم و با هم دعوا کنیم . نمی دونم چکار کنم . بدجوری حالم گرفته شده . بدجوری
خیلی حالم بده . امروز صبح یک عزیز رو از دست دادم . آره امروز صبح امیر بهترین دوستم رو بر اثر تصادف رانندگی از دست دادم . خدایا کاشکی اینطوری نمی شد . کاشکی امیر الان پیش ما بود . خدایا باور نمی کنم که دیگه امیر رو نمی بینیم . امیر پایاب بهترین دوست دوران کودکی و نوجوانی و جوانی من بود .
عجب رسمیه
رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
می رن آدما
از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه
اما امیر بیشتر از یک خاطره ست . خدایا هنوز هم باور نمی کنم که امیر رو اینقدر راحت از ما گرفتی . هنوز هم باور نمی کنم که دیگه امیر نیست که با همدیگه شوخی کنیم . صحبت کنیم و با هم دعوا کنیم . نمی دونم چکار کنم . بدجوری حالم گرفته شده . بدجوری
چرا هر برادر جهادی همواره بار این وظیفه را بر دوشِ خود احساس می کند که باید از ناموس زنان و دختران، از عصمت و پاکیِ آنها، همچون جان عزیزترین کسان اش محافظت کند؟ چه چیز آرامش روحی او را به مخاطره می اندازد وقتی که می شنود یا می بیند زنی با گردن عریان، گیسوی بی حجاب و بالای زانوی برهنه در خیابان راه می رود، مردی را می بوسد، با مرد یا مردان دیگری هم بستر می شود؟
روشن است که طبع جنسی زنان یا سکسوآلیتهء آنها برای برادر جهادی «مسأله» است. یک خطر جدی یا حتا یک مسألهء وجودی یا «اگزیستانسیل»! او چه چیزی را در خطر می بیند که چنین از لحاظ روانی آشفته می شود؟ آیا دل او برای رستگاریِ اخروی زنان می سوزد یا ناخودآگاه دارد با تمنایی در عمق وجود خودش می جنگد؟
یکی از سرمشق های مهم برادر جهادی در مواجهه با فساد جهان، مسلمان مصری «سید قطب» است. پیش ترا از بسیاری از متفکران مسلمانِ خاورمیانه، سید قطب بود که پرچم جهاد علیه تجدد و غرب، به ویژه مظهر آن آمریکا، را برافراشت. او پس از سفری دوساله به آمریکا در رسالهء معروفی به نام «آمریکایی که من دیده ام» (۱۹۵۰) چنین می نویسد:
«زن آمریکایی به خوبی کیفیت اغواگرانهء بدن اش را می شناسد. او می داند که این کشش در چهره اش، در حالتِ چشمان معنادارش، و در لب های تشنه اش نهفته است. او خوب می داند که فریفتاری در گوی پرُ پستانها و کپل های توپرُاش است و در رانهای خوش تراش و ساقهای شکیل؛ او خوب خودش همهء این ها را می داند و پنهان نمی کند. او می داند که اغواگری در لباس هاش خانه کرده: در رنگهای روشنی که احساسات خفته را بیدار می کند، و در طرح لباس اش که وسوسه های تن را آشکار می سازد ــ و در وجود دختر آمریکایی این وسوسه ها با صدای بلند فریاد می زنند! و این دختر به همهء این وسوسه ها خندهء دلربایش را نیز می افزاید، نگاه برهنه و حرکت جسورانه اش را هم چاشنی می کند و هرگز حتا برای لحظه ای نیز نمی گذارد این همه از یادش برود!» (مترجم: ع. ک.)
با چشمان بسته شرمگاه خود را نگهدارید!
آنچه سید قطب توصیف می کند نه تنها وصف «دختر آمریکایی» بلکه همزمان حالت روحی خود او نیز هست. حالتی که برای هر برادر جهادی باید آشنا باشد. گویی او این سطور را با چنان حالتی از تحریک شدگی نوشته که همزمان در خود او انزجاری را سبب می شود و باعث و بانی این شکنجه و تلاطم روحی نیز کسی نیست مگر همان «دختر آمریکایی».
زمانی در روزهای تب دار اوان انقلاب سال ۱۳۵۷ که زنان متجدد ایرانی نیز حقی از دستاورهای انقلاب شان می خواستند و حاضر به پذیرش روسری یا توسری نبودند، مردی که عنوان رسمی «تئوریسین انقلاب اسلامی» را برخود داشت و چندی بعد نخستین رئیس جمهور ایران شد، ادعا کرد که تحقیقات علمی ثابت کرده که موی زنان از خود اشعه ای پخش می کند که بر مردها تأثیری ناصواب برجا می گذارد. حدود سی سال بعد در همان جامعه اگر دو سه سانتیمتر از ساق پای دختری از کفش یا جوراب او بیرون باشد، مورد اهانت یا جلب توسط مأموران حفظ عفت عمومی قرار می گیرد. در دینی که در آن حوزهء خصوصی و حوزهء عمومی از هم جدا نیست، اخلاق برادر جهادی که از هراس درون خود او برمی خیزد، می تواند تبدیل به هنجار اجتماعی یا حتا قانون رسمی کشور شود.
در کتاب مقدس مسلمانان چنین آمده است: «و به زنان مؤمن بگو که چشمان خویش را ببندند و شرمگاه خود را نگه دارند و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فروگذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدرشوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر برادر خود، یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رَغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بی خبرند. و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود.» (ترجمهء عبدالمحمد آیتی، انتشارات سروش، واحد احیای هنرهای اسلامی، تهران ۱۳۶۷)
این همه وسوسه و اغوا که از تن زنانِ آمریکا زده و آمریکایی شده به بیرون می تراود، جهادی اکبر را لازم خواهد داشت. جهادی که در قرن بیست و یکم نه تنها باید زنان و دختران ما را از گزند فساد غرب مصون نگه دارد، بلکه باید ما را به جایی عودت دهد که جهان اجتماعی ماقبل مشروطیت بود، جهانی که هنوز «طایفهء اناث» پا به فضای باز اجتماعی نگذاشته بودند.
*
ملانصرالدین و عفِت زنان
امام محمد غزالی در کتاب «کیمیای سعادت» صفات زن نیک را از جمله «فرمانبرداری [از مرد] به وقت خلوت» و «خود را پنهان داشتن از مردان و نهفتن خود در خانه» ذکر می کند. روشن است که منظور امام در عنوان کتاب، کیمیای سعادت مردان است. برای قرن ها همین اصول اخلاقی در جامعهء شهری رعایت می شد تا اینکه به آستانهء جنبش مشروطیت می رسیم و به ناگهان آن «سعادت» دستخوش ناآرامی می شود.
میرزا فتحعلی آخوندزاده، روشنفکر سکولار صدر مشروطه، از نخستین کسانی است که در نمایشنامه هایش زنان آزاده و جسوری را ترسیم می کند که در جامعهء دینی حق خود را می طلبند. آخوندزاده در نامه ای به میرزا یوسف خان، نایب الوزرای تبریز، در مورد آیهء حجاب که از آن نقل کردیم می نویسد: «مساوات در حقوق مگر مختصّ طایفهء ذکور است؟ شریعت چه حق دارد که طایفهء اناث را بواسطهء آیهء حجاب به حبس ابدی انداخته، مادام العمر بدبخت کند و از نعمت حیات محروم سازد؟»
یکی دیگر از روشنفکران و روزنامه نویسان تجدد خواه مشروطه، میرزا جلیل محمد قلی زاده بود که در نشریهء «ملانصرالدین» تابوهای جامعهء سنتی دینی را به هزل می گرفت و از دیدگاهی سکولار مسألهء آزادی زنان را مطرح می کرد. مجموعهء کوچکی از قصه های ملانصرالدین راجع به حجاب و عفت زنان به کوشش محقق آمریکایی «اوان سیگل» فراهم شده که چند سال پیش در آمریکا منتشر شد.
در تاریخ ۱۳ اکتبر ۱۹۰۶ زنی از خوانندگانِ فرضیِ ملانصرالدین نامه ای بلند به ملا می نویسد که در قسمتی از آن آمده: «در گذشته شما در ژورنال تان راجع به حمام، تریاک، ملا، فلک، جادو، مار، اسفند، قورباغه، و سایر چیزهای فلان و بهمان نوشته اید ... حال یقهء ما زنان را ول نمی کنید...شما لباس زنان مسلمان را کشیده و بدان خندیده اید. مثلاً در شمارهء ۱۷ ژونال تان، اسب ها زنان مسلمان را در کوچه دیده و رم کرده اند. معلوم است که این اسب ها اسب های روسی بوده اند و هیج زن مسلمانی را هرگز ندیده بوده اند. هرگاه لباس خانم های روسی را در هنگام گردش و سوارکاری و سر و روی بازِ آنها را در کنار شوهرشان در یک شهر مسلمان، مثلاً در تبریز یا مازندران، ببینید، نه فقط اسب ها، بلکه آدم ها هم از آنها رم کرده و فرار می کردند. خلاصه، از شما توقع دارم که این قدر شکل زنان مسلمان را در ژورنال تان نکشید. چون وقتی که مردان ما که درس روسی خوانده اند آنرا ببینند، به وحشت افتاده و دنبال دخترهای روس می روند و خیلی هم اتفاق می افتد که دختر روس می گیرند و این برای شما ملایان هیچ خیری ندارد زیرا که پول از جیب تان کشیده شده و به جیب کشیش ها وارد می شود.»
زن خواننده در شمارهء دیگری می نویسد: «جناب ملاعمو ... تو نمی دانی اگر شریعت هم به زنان اجازه بدهد سر برهنه ظاهر بشوند، مردان به زنان چنین اجازه ای نمی دهند. من فقط شوهرهایمان را نمی گویم بلکه همهء مردان مسلمان را می گویم! وای برآن روزی که بخواهیم از خانه بیرون برویم. در هرجایی که به مسلمانی برخورد کنیم ــ در بازار، در کوچه، در راه ــ باید خود را سفت و سخت بپوشانیم. چون که چنان به ما زل می زنند که کم می ماند با چشمان شان ما را در زیر چادر بخورند. اما [مردان] ارمنی و روس چنین نیستند. آنها به ما هیچ اعتنائی نمی کنند و سرشان را پائین انداخته و راه خودشان را می روند. ما هم خود را از آنها کنار نمی کشیم. اما مسلمانان به ما امان نمی دهند. اگر یک بار به یک دکان ارمنی داخل شوی تا سه چهار آرشین چیت بخری، می بینی که فوراً یک مسلمان داخل همان دکان می شود و به بهانهء خرید، رویت را نگاه می کند. توهم پشیمان شده از آنجا در آمده و می روی... در راه آهن هرگاه تو در یک واگن نشسته باشی و یک مسلمان هم آنجا باشد، کارت ساخته است. در یک ساعت بی دلیل جلوی تو صدبار جابه جا می شود و نمی گذارد یک دقیقه نفس بکشی.»
خواهر مسلمان خطاب به ملانصرالدین در مورد برادران مسلمان ادامه می دهد: «وقتی که یک زن زیبا را می بینند شروع می کنند به حرف های بی نمک و زشت زدن. وقتی که عجوزه ای همچون مرا می بینند فحش ها به ایمان داده و تف می کنند. .. تو از شریعت چنین حرف می زنی، اما شریعت نیست که چنین به سرما آورده، عوام مسلمان است. از آنجا که تو ملاآقائی، به این برادران مسلمان نصیحت کن که ما را راحت بگذارند.»
برگرفته از سایت رادیو زمانه
فردا سوم خرداد و روز آزاد سازی خرمشهره . تو تاکسی داشتم به یه برنامه گوش می دادم . جالب بود برام که مجری همش می گفت خرمشهریا زنگ بزنن و بگن که اگه می تونستن کاری برای شهرشون بکنن اون کار چی بود . اما متاسفانه شماره تلفن نمی داد که زنگ بزنم . دلم می خواست زنگ بزنم و بگم اگه کاره ای بودم حتما حتما یه کاری می کردم که خرمشهر سریعتر از خرابشهر به خرمشهر سابق برگرده . اگه می تونستم کاری می کردم که جوونای خرمشهری بتونن کاری برای خودشون داشته باشن . اگه می تونستم کاری می کردم که خرمشهر همیشه تو یاد مسئولین بمونه نه فقط سوم خرداد . دلم خیلی سوخت برای خودم و همه اونایی که می خواستن حرف بزنن اما نتونستن شماره تلفن برنامه رو گیر بیارن . ولی هنوز هم که هنوزه با اینکه همش به قول بابام یه نوشابه تو خرمشهر خوردم اما شدیدا عاشقشش هستم و هر جا باشم داد می زنم که من یه خرمشهریم و به این موضوع شدیدا افتخار می کنم
چند وقتیه که بدجوری گیر دادن به ایران این اجنبیا . آقایون خانوما . اگه کسی مطلبی مقاله ای چیزی داره که با اون گیر بدیم به اجنبیا برای من ارسال کنه تا اینجا بذارم . بدجوری دلم می خواد پوز این آمریکاییا رو بزنم . راستی هنوز هم انرژی هسته ای حق مسلم ماست
و یک یار پر کشید ...
و یک یار پر کشید ...
برادر جهادی - زن اغواگر
ما هم صاحاب یک دستگاه شرکت شدیم
جام جهانی و هزار دردسر
آقا ما رو هم تحویل بگیرید ...
عکس و مکس ...
و اما عشق ...
انرژی هسته ای حق مسلم ماست
گرمی هوا ...
و حالا خانه جدید ....
بدحجابی ...
کار می خواهیم ...
امام زاده صالح و باقی قضایا ...
تبلیغات 


